تبليغاتX
کوچه های بی قراری

کوچه های بی قراری

و...(الف)حرف آخر تنهاست.آنجا که نام کوچک من آغاز می شود. افسانه

رنج

عضو انجمن حمایت از بیماران سرطانی بود٬هر وقت

از عیادت آنها باز می گشت تا چند روز ناراحت بود و

از خود می پرسید آنها چه گناهی مرتکب شده اند که

باید اینچنین تقاص پس بدهند٬یک روز از یکی از آنها

پرسید که دوست دارد به جای چه کسی باشد.او گفت:

دلم می خواست به جای شما بودم و به کودکان سرطانی

کمک می کردم.ولی هیچ وقت دوست نداشتم به جای

پدر و مادر رنج کشیده ام باشم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 13:3  توسط افسانه  | 

طلاق

وقتی سر سفره عقد٬عاقد برای آخرین بار سوال کرد٬با شادمانی گفت:

بله.حالا پس از دو سال قاضی از او پرسید:برای آخرین بار می پرسم...

و او با کوله باری از درد و رنج گفت:بله٬و از دادگاه خارج شد.در راه از خود

پرسید:چه بهای سنگینی طی این دو سال برای بله اول پرداخته و حالا

برای بله دوم در آینده٬یکه و تنها٬چقدر باید غرامت به روزگار بپردازد...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 12:51  توسط افسانه  | 

نجابت

در مسابقه اسب دوانی نفر اول شد٬وقتی روی سکو

جام قهر مانی را با غرور بالا برد از دور اسبش را دید

که به آرامی مشغول خوردن علوفه است با شرمندگی

جام را پایین آورد و با خود گفت:

واقعا‌ اسبها حیوانات نجیبی هستند.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 12:41  توسط افسانه  | 

طاووس

جراح پلاستیک به مسئوول باغ وحش گفت:همانطور که

آدمها از جراحی های زیبایی لذت می برند فکر می کنم

طاووس هم پس از عمل٬به خاطر اینکه از شر پاهای زشت

خود خلاص می شود٬خوشحال خواهد شد.سه روز بعد وقتی

باندهای پای طاووس را باز کردند٬همان که چشمش به آن پاها افتاد

ترسید و بلافاصله نشست و پاها ر ا زیر پرهایش پنهان کرد.از آن

روز به بعد از جایش بلند نمی شود.نشسته راه می رود و غذا

می خورد.نمی گذارد کسی پاهایش را ببیند.چون او یکبار طعم به

نمایش گذاشتن زیبایی هایش را چشیده است.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 12:15  توسط افسانه  | 

مهر مادری

بچه عقابها با حرص و ولع مشغول خو ردن لاشه ی کبوتر بودند

و مادرشان با مهربانی آنها را نگاه می کردو کبوتر چشم انتظار٬

در تاریکی شب دعا می کرد فرزندش به سلامت به خانه برگردد...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 11:52  توسط افسانه  | 

نشانه

نشانه نشانم بده که بریده ام

من از خودم بریده ام

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 15:42  توسط افسانه  | 

اول خدا بعد تو...

من این وسط چه کاره ام؟!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 15:40  توسط افسانه  | 

آن که بر در می کوبد صدای من است

صدایم را بشنو

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 15:37  توسط افسانه  | 

من رسول عشق و شعر وکلمه ام

به دوست داشتنت مبعوثم

معجزه ام باش

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 15:35  توسط افسانه  | 

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 15:32  توسط افسانه  |